گنجینه فرهنگ و ادب

صغیر اصفهانی

     

صغیر اصفهانی

محمد حسین صغیر اصفهانی درسال 1312هجری شمسی در روز سیزدهم ماه رجب مصادف با ولادت مولای متقیان  حضرت علبن ابیطالب علیه السلام در خانواده ای مذهبی در شهر اصفهان دیده به جهان گشود پدرش اقا اسدالله مداح اهل بیت بود که اشعار شعرای دیگر را در مدح یا مصائب ال رسول میخواند لذا محمد حسین در چنین محیطی ودرکنار پدر رشد خود را اغاز کرد واز سنین کودکی شروع به سرودن شعر کرد که مورد توجه واقع شد به همین دلیل صغیر تخلص نمود ودر طول حیات خود در این زمینه پیشرفت کرد واثار ارزرشمندی  چون دیوان اشعار ، وداد بشر ، مصیبت نامه ، فضائل الائمه وخطبه الغذیر را از خود به یادگار گذاشت .

اشعار او بسیار روان وشیرین است بطوریکه امروزه بعضی از اشعار او توسط خوانندگان بزرگ کشور چون استاد حسام الدین سراج واستاد علیرضا افتخاری مورد اقبال قرار گرفته است . این شاعر گرانمایه یعد از 78 سال عمر پر برکت بیمار شد وجان به جان آفرین تسلیم نمود ودر حرم راس الرضا در فلکه طوقچی اصفهان ارام گرفت .

 

هرکه با او آشنا شد ، خود زخود بیگانه کرد

یافت هرکس گنج در خود خویش راویرانه کرد

جلوه لیلای لیلی کرد  مجنون را اسیر

خلق پندارند حسن لیلیش دیوانه کرد

نازم آن کامل نظر ساقی که اندر بزم عام

هرکسی می را به استعداد در پیمانه کرد

دلبر ما دربهای وصل خواهد نیستی

الله الله ما گدایان را نظر شاهانه کرد

ریخت از هر تار مویش صد هزاران دل به خاک

بهر آرایش چو زلف خم به خم را شانه کرد

سالها می خوارگان خوردند ومی بد برقرار

باده نوشی  آمدو  یکجا تهی خمخانه کرد

گربقای وصل آن شمع امل خواهی صغیر

بایدت علم فنا تحصیل از آن پروانه کرد 

 

 

 

ما کار به تسبیح وبه زنار نداریم

جز عشق دگر مذهب و کردار نداریم

از دیر وکنشت وحرم وصومعه فارغ

ما قبله به جز ابروی دلدار نداریم

آن آدم بی عشق بود صورت دیوار

ما کار به هر صورت دیوار نداریم

با یار به خلوتگه دل چونکه نشستیم

باکی دگر از طعنه اغیار نداریم

چون خرقه ودستار بود مایه سالوس

صد شکر که ما خرقه ودستار نداریم

از ضعف خود آزردن موری نتوانیم

صد شکر که ما قوه آزار نداریم

بازار مکافات بود گرم ولیکن

ما بینش آن گرمی بازار نداریم

خاموش صغیر اینهمه اسرار الهی است

ماآگهی از پرده اسرار نداریم

 

داد درویشی از سر تمهید

سرقلیان خویش به مرید

گفت کز دوزخ ای نکو کردار

قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد

عقد گوهر ز درج راز آورد

گفت در دوزخ هر چه گردیدم

درکات جحیم را دیدم

آتش و هیزم و ذغال نبود

اخگری بهر اشتعال نبود

هیچ کس آتشی نمی افروخت

زآتش خویش هر کسی می سوخت

 

راس الرضا فلکه طوقچی اصفهان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد نفیسی  |