سپیده کاشانی


بانو سپیده کاشانی
در مرداد ماه سال 1315هجری شمسی در شهر کاشان ودر خانواده ای مذهبی خداوند به حسین آقا با کوچی پدر خانواده دختری داد که اورا سرور اعظم نام نهادند . پدر ومادر اولین وبهترین معلمین او بودند که سالهای کودکی و نوجوانی اورا با مذهب و شعرآشنا کردند .در شانزده سالگی خانواده او به تهران کوچ کردند . نقل قول از خود اوست که :در کنار تعالیم دینی با شعر خصوصا اشعار حافظ مولانا وسعدی انس گرفتم وبه ویژه اشعار لسان الغیب حافظ بشدت مرا تحت تاثیر قرارمیداد وشعر وادبیات نیمی از زندگیم بود .
اعتقادات مذهبی وپایبندی به اصول دینی واشنائی با قالب های شعر کلاسیک سرودن شعر را در او وسوسه میکرد وا واشعاری میسرود که مورد توجه وتکریم دیگزان قرارمیگرقت باکوچی( سپیده) را بعنوان تخلص انتخاب کرد وبهمین جهت بعد ها به سپیده کاشانی مشهور گردید . گرچه همکاری خود را از سال 1347در مطبوعات آغاز کرد اما در سال 1352 شمسی نخستین مجموعهی اشعارش را به نام «پروانههای شب» به چاپ رسانید که مورد اقبال عمومی قرار گرفت. خانم سپیده کاشانی پس از پیروزی انقلاب فعّالیّتهای ادبی خود را وسعت بخشید و با رادیو و تلویزیون همکاری موثر برقرار کرد و سرودههای انقلابی زیادی خلق نمود. و ی از سال 1360، بعنوان عضو رسمی شعر و ادب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی انتخاب شد که این همکاری 10 سال یعنی تقریبا تا اواخر عمرش ادامه یافت، دو مجموعهی شعردیگرپس از درگذشتش ازو منتشر شد یکی به نام «سخن آشنا» ویکی بنام« هزار دامن گل سرخ » .
شعرسپیده کاشانی ازلطافت و ظرافت خاصی برخورداراست که معرف قریحه توانمند این ادیب فرهیخته میباشد .وی به سبک کلاسیک و نو هر دو شعر میسرود. ودر سرایش ترانه نیز ویژه گی خاص خودش را داشت . سرانجام در24 بهمن ماه 1371هجری شمسی بر اثر بیماری سرطان روده درشهر لندن چشم از جهان فرو بست وبه جانان پیوست .جسدش به تهران منتقل ودر قطعه هنر مندان بهشت زهرا سلام الله علیها بخاک سپرده شد .
| |||
دمی جستجو کن، که در دفتر من بیابی مرا، ای گل خاطر من به هر سطر: از پای اندوه نقشی به هر گام آواز چشم تر من مرا دستها پر شد از طول باران بلند است از بخت خوش اختر من چه شد سِحرِ یشمین باد بهاران که سبزه بهخوابست در باور من؟ سحر جامه از نام من کرده بر تن چرا شب کشیدهست سر از بر من؟ من آن بوتۀ بیپناه کویرم که خاک تبآلود شد بستر من زمستان سردیست در سینه پنهان گرانبار دردیست بر پیکر من مرا آتشی هست در جان، که ترسم به دریاچۀ باد ریزد پر من مرا بی من ای دوست آنگه شناسی که در دست باد است خاکستر من
خاك صحرای جنون ، خاطره مجنون داشت برگ برگ گل آن چهره به رنگ خون داشت خار آن از سفر عشق حكایت می كرد ریگ زارش سخن از قافله مجنون داشت نقش پایی كه عیان بود بر آن دشت غریب داستان سفری در افق گلگون داشت با صبا چون سخن از داغ شقایق گفتم دیدمش شعله نفس زمزمه ای محزون داشت آنكه با داغ دل لاله سحر كرد شبی سیل اشك از مژه مواجتر از جیحون داشت دل آشفته ما را به اسارت می برد كاروانی كه متاعی ز عقیق خون داشت آه ز آن پرسش معصوم دو چشمان یتیم كه اندر آن محكمه از عمر سخن افزون داشت نقش خاتم به جبین داشت دلارا ، سروی رایت افراشته بر دوش ، ره گردون داشت رفت فرهاد و پیامش همه شیرین كاری است ناقه در اشك غم لاله و شان گلگون داشت نام اگر یافت سپیده ز ره گمنامی عاشقی بود كه عطر سخنش افسون داشت
سروده ای انقلابی از سپیده کاشانی
به خون گر کشی خاک من، دشمن من بجوشد گل اندر گل از گلشن من. تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزی جدا سازی ای خصم، سر از تن من. کجا میتوانی، ز قلبم ربایی تو عشق میان من و میهن من. مسلمانم و آرمانم شهادت تجلّیِ هستی ست، جان كندن من. مپندار این شعله افسرده گردد که بعد از من افروزد از مدفن من. نه تسلیم و سازش، نه تكریم و خواهش بتازد به نیرنگ تو، توسن من. کنون رود خلق است دریای جوشان همه خوشه خشم شد خرمن من. من آزاده از خاک آزادگانم گل صبر میپرورد دامن من. جز از جام توحید هرگز ننوشم زنی گر به تیغ ستم گردن من. بلند اخترم، رهبرم، از در آمد بهار است و هنگام گل چیدن من
سروده ای از او بر سنگ مقبره اش نوشته شده که کمال وعرفان در آن موج میزند
| |||
| حجره 963 قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) در کنار سایر بزرگان فرهنگ وادب چون مجتبی مینوی ابوالقاسم حالت ، مرداداوستا ، استاد مشفق کاشانی ،استاد جوادمعروفی موسیقیدان واستاد حسین لاهوتی عکاس : محمد نفیسی | ||







