کمال خجندی


کمال الدین مسعود معروف به کمال خجندی ویا شیخ کمال از عرفای قرن هشتم هجری قمری بود که درفرارود خجند از شهرهای ماورالنهرکه در آن زمان جزو قلمرو ایران بود وامروز جزو خاک کشور تاجیکستان است بدنیا آمد .چون زمان تولد او تقریبا مصادف است با یورش ویرانگر مغولان به ایران خصوصا از جانب ماورالنهر لذا اطلاعات ما در مورد سال دقیق تولد و اصل ونصب او کم است اما بنا به پیشنهاد کشور تاجیکستان و تصویب سازمان علمی وفرهنگی وتربیتی ملل متحد (یونسکو)سال 1400 را هفتصدمین سال تولد کمال خجندی اعلام کرده اند که با توجه به قرائن وبعضی اشارات خود او در اشعارش تقریبا میتواند قریب به درستی باشد. در هر حال وی ازجوانی شیفته شعر وشاعری وجهانگردی بودو بنابر این ازشهرودیار خود خارج شد وعزم سفر حج نمودودرطول سفر از محضر بزرگان زمان خود بهره برد وهنگام بازگشت به شهر تبریزرسید و چنان شیفته تبریز شد که در همانجا رحل اقامت افکند و بتدریج آوازه اوبلند شدبطوری که مورد توجه سلطان حسین جلایر قرارگرفت واین پادشاه در ولیانکوه تبریز باغ بزرگی به او بخشید وخانقاهی برایش ساخت تا در آنجا به ارشاد مردم همت گمارد وشیخ کمال تا پایان عمر در آنجا زیست مگر برای چهار سال که بنا به شرایط سیاسی به نوعی تبعید شد اما پس از این چهار سال دوباره به تبریز بازگشت . او خود چنین میگوید :
| تبریز مرا راحت جان خواهد بود | پیوسته مرا ورد زبان خواهد بود |
| تا در نکشم آب چرنداب و گجَل | سرخاب ز دیده ام روان خواهد بود |
کمال خجندی معاصر حافظ بود و درباره او چنین گفتهاست:
| نشد به طرز غزل هم عنان ماحافظ | اگرچه در صف رندان ابوالفوارس شد |
با اینکه شاعری پیشهٔ اصلی او نبود، دیوانش مشتمل بر نزدیک به هشتهزار بیت است که بخش اصلیان غزل های او هستند. در سال 1337به همت استاد گرانقدردولت آبادی دیوان اشعار ش گرد آوری ومنتشر گردید .
نمونهای از غزلیات :
| عرفات عشقبازان سر کوی یار باشد | به طواف کعبه زین درنروم که عار باشد |
| چو سری بر آستانش ز سر صفا نهادی | به صفا و مروهای دل دگرت چه کار باشد |
| قدمی ز خود برون نِه به ریاض عشق، کاینجا | نه صداع نفحهٔ گل نه جفای خار باشد |
| به معارج اناالحق نرسی ز پای منبر | که سری شناسد این سِرّ که سزای دار باشد |
| زمی شبانه ساقی قدحی بیار پیشم | نه از آن میی که او را به سحر خمار باشد |
| ن کند کمال دیگر طلب حضور باطن | که قرارگاه زلفش دل بیقرار باشد |
غزلی دیگری از او :
مرا در کوی جانان خانه ای هست به هر کوئی دل دیوانه ای هست
برن چوبش که دزد است آن سر زلف به دست ارنیست چوبت شانه ای هست
منور شد به نورت دیده دل نیز کزان مه نور در هر خانه ای هست
نوای ما به زاهد در نگیرد دراین مجلس مگر بیگانه ای هست
مزن ای خم شکن بر صوفیان سنگ که زیر خرقه ام پیمانه ای هست
کمال ار نیست هیچت لایق دوست غزل های تر رندانه ای هست
غزلی دیگر :
چشمت از گوشه تقوا به در آورد مرا مست وغلطان سوی اهل نظر آورد مرا
خرقه ارزق من باز به می گلگون شد عشق هردم به دگر رنگ بر آورد مرا
داده بیش از دگران جام میم پیر مغان آن تهی نا شده جام دگر آورد مرا
باده هر چند که خوردم به لبش تشنه ترم تشنگی نقل وشکر بیشتر آورد مرا
خواهد آمد به سرم مست وصبوحی زده باز سحری هاتف غیب این خبر آورد مرا
اشکم ازبهر نثار قدم دوست به چشم مردمی کرد وبه دامن گهر آورد مرا
جستم از حال دل رفته نشانی زنسیم بوی یار آمد واز جان خبر آورد مرا
جان چاشنئی زان لب شیرین طلبید غم هجر آمد و خون جگر آورد مرا
باده بی نرگس مخمور توام کرد خراب مشگ بی طره تو دردسر آورد مرا
مست وسودا زده چون نرگس ساقیست کمال مگر آن می زلب چون شکر آورد مرا
کمال درسال ۸۰۳ هجری قمری در تبریز سر در نقاب خاک کشید و برای همیشه در خانقاه خود آرام گرفت .
/

آرامگاه عارف وشاعر بزرگ کمال خجندی
در باغ شخصی خودش که امروزه به( باغ دو کمال )معروفست زیرا در کناراو کمال الدین بهزاد نقاش بزرگ ایران که در قرون نه وده میزیسته دفن شده است .

تندیس ومقبره نمادین کمال خجندی در خجند
در 27 مهرماه سال 1393 هجری شمسی هیاتی از مقاما ت فرهنگی سغدی در جریان سفری به ایران مشتی از خاک آرامگاه کمال خجندی را از شهر تبریز به خجند بردند ودر آنجا مقبره نمادینی برای اوساختند وامروزه نیز دولت تاجیکستان مشغول مصادره فرهنگی کمال خجندی می باشد ومثل رودکی اورا شاعر تاجیک معرفی مینماید .